PDF نسخه کامل رمان استیصال
نویسنده نسترن اکبریان
ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه
تعداد صفحات: 676
دانلود آسان رمان با لینک مستقیم دانلود فایل PDF – آخرین ویرایش سازگار با همه گوشی ها و سیستم های کامپیوتری
خلاصه رمان:
همه چیز بوی خون به خود گرفته بود. عطر گندیدهی قتل پس از سالها در مشام حوا بیدار شده و انگشت اتهام، سایهی عشق را خط میزد. همه چیز برایش گنگ بود، او دیوانه نبود؛ مطمئن بود حقیقت را تنها خود میداند و بر او انگ دیوانگی چسباندهاند. میخواستند او را مجنون جلوه دهند تا از گناه خود بکاهند، اما چه کسی میدانست واقعیت چیست؟
قسمتی از رمان استیصال
نتوانستم تحمل کنم چیزی به زیر معدهام لگد زدو تمام محتويات خالیاش به دهانم آمد! فورا به سمت جوب هجوم بردم و مشغول به عق زدنهای الکی شدم. چهره فرشتهام قاب در خون ناحق ریخته شدهاش، مدام مقابل چشمانم جولان میداد و مرا بیش از قبل لبالب از نفرت میساخت. همان گوشه تکیه به تیر برق بلند قامت دادم و چشمانم را لحظهای بستم. اندکی بعد با سنگینی نگاه سایهای بر پیکر بیجانم چشمهای خستهام را گشودم. قامت کوتاه آن دختر بچه در شیشه خیس چشمانم نمایان شد. هق هقهایم کمی در سکوت فرو رفت و نگاهی خنثی به او انداختم چرا آن گونه مرا مینگریست؟ همانند یک مجنون؟ اگر نبودم که آن طور بر زمین سرد وجودم را
نمیانداختم. دوباره داشتند آن خاطرات سیاه روی دیدگانم خط میکشیدند و مرا در زمان غرق میکردند. جیغ میزدم و نام پدر را زجه میکردم تا مرا از دستان آن شیطان رهایی دهد… چرا صدایی که روزی برایم آرامش بخش بود داشت بر گوشهایم زخم میزد؟ سیاهی چه درمان زجرآوری بود که در آن لحظه به چشمانم نشست و خالی شدن را به پاهایم هدیه داد… نمیدانم چه شد و آنها مرا کجا بردند، اما خواب بود که لحظهای دست مژگانم را رها نمیکرد… سیاهی بود که خود را بر افکارم تحمیل کرده بود و کرختیای بتنم را به یغما برده بود… با صدای آن دختر بچه، مردمک چشمانم دست از بازی با زمان کشید و به او دوخته شد.
-خانم، حالت خوبه؟ نگاهم به لبان صورتی دختر و چشمان معصومش افتاد. این صدا از آن او نبود! چشمانم با کمی مکث، بالا رفت و به آن زنی که دست دخترک را میفشرد، خیره شد. خجالت زده دستم را به صورت کشیدم تا رد آن سیلاب اشکی پاک شود. انگار تلاش بیهودهای بود؛ زیرا چشمانم در رقابتی تنگاتنگ فرو رفته بودند و برنده کسی بود که بیشتر آن قطرات شور را به خوردم میداد. صدای خش دارم قصد کرد حالم را طبیعی جلوه دهد، اما زهر خرابی را بیش از قبل به خوردم داد. -خو… خوبم. نگاه آن زن را را هالهای از نگرانی اسیر کرد و دست دختر بچه را رها کرد. قدمی به سمتم آمد و دستش را به سمتم کشید. اجباراً …